اول: به این نتیجه رسیدم که خوب غذاخوردن یه بچه تازه از شیر گرفته شده و شایدم بزرگتر(من تجربه ندارم) اینه که بی رحم باشی!

مدام خودت رو کنترل کنی دلت براش نسوزه. هرقدر هم سخته که هست! باید در برابر تندتند خوراکی دادن به بچه مقاومت کرد و این ترس موهومِ "وای بچه کم غذام ضعف کرد از گرسنگی" رو کنار گذاشت. واقعیت اینه که بچه های بی زبون وقتی گرسنه ان نوع گریه کردنشون واقعا جگر سوزه اما تا اون لحظه به احتمال زیاد گرسنه نیستن. یعنی فکر کنم اینطوری نیست که گرسنه باشن اما سرشون به بازی گرم شه غذا یادشون بره. اگه اشتباهه لطفا اصلاح کنین.

درباره با زبون ها هم که خودشون می گن. (الان که شهیار بالاخره کمی حرف می زنه به زبان ما! گرسنه باشه می گه دَضا: غذا) بچه وقتی واقعا گرسنه باشه هر غذای بد مزه و خوشمزه رو جلوش بذاری میخوره و وقتی یه کم گرسنه باشه یعنی خیلی کوچولوووو, تنقلات رو می خوره برای همین من هی گول می خوردم و از هول گرسنگی کشیدن اگه غذا نمی خورد بهش تنقلات مثلا سالم مثل پاپکورن میدادم.

حالا اما به خودم مسلط میشم و کمی نق زدنهاش رو برای گرفتن مَسَنی(بستنی), دِت(کیک), دوب(دوغ) اوبایه(نوشابه) و حتی اگه از حد مجاز بگذره ماش(ماست) تحمل می کنم. بگذریم که گاهی میره یه تیکه نبات میاره میده به من می گه دایی(چایی). بر خلاف تصور قبلیم, خیلی صبوری نمی خواد. نیم ساعت بعد نی نی کاملا گرسنه است و اگه غذا مورد علاقه اش نباشه به هرحال می خوره و اگه باشه (مثل قیمه سیب زمینی برای شهیار) خیلی خوب می خوره. اما هیچ نمی دونستم یکی از شیرین ترین لحظات زندگی یه مامان اینه که ببینه تیکه های گوشت بشقاب تموم شده و چه  دلنشینه که بشقاب "زرافه فیلی آبی" رو خالی میبرم آشپزخونه.

و عکسش: واقعا از غذا نخوردنش تا سر حد بیهوشی عصبی میشم! چرا عایا؟

دوم: از شیر نگرفتم. چهار روز رفتیم خونه خاله جانمان و حسابی سرش با پسر خاله یازده ساله و شلوغی خونشون گرم شد و روزها شیر نخورد. وقتی برگشتیم تا چند روز همچنان شب شیر می خورد روز نه. تا اینکه بالاخره یه شب خوابید و دیگه برای خوردن شیر بیدار نشد. درست در دو سال و سه هفتگی. و به این ترتیب, هرگز گفتن جملاتی مثل "شیر بَده, تلخه, مامان مریضه" و روشهایی که به توصیه اطرافیان خودمو براشون آماده کرده بودم اتفاق نیفتاد. البته از شبهای بعد تا دو هفته شب و نصفه شب و دم صبح با جیغ بیدار شد و بغض کرد اما دیگه شاخ غول رو شکسته بودیم و کار از کار گذشته بود. جالب بود که وسط بغض هاش می گفت سیر سیر:شیر شیر, اما یه کم فکر می کرد و یعد چند لحظه می گفت اَب اَب: آب آب.!  انگار خودشم بدونه دیگه دوره یه چیزی گذشته.

بعد تا همین چند شب پیش خوابش هیچ جوری درست نمیشد یعنی آقا کوچولو که حداکثر ساعت یک با شیر می خوابید, ازینور تا سه  نصف شب بیدار بود ازونور ده یازده پا میشد و خواب بعداز ظهر هم هیچی. خیلی خسته شدم و دنبال یه راه حل. یادم افتاد یه روش قدیمی هست که البته شهیار هیچوقت بهش روی خوش نشون نداد در دوران شیرخوارگی . خودشو پرت می کرد رو زمین وقتی میخواستم رو پام بخوابونم و تابش بدم. اما یهویی جواب داده این سه شب اخیر. با ناامیدی گذاشتم رو پام و گفتم الانه که باز جیغ بکشه خودشو بندازه رو زمین اما ...موند و خوابید. واااااای. زندگی شیرین شد.

اما چرا حالا دوست داره برعکس قبل؟ نمیدونم فقط  خوشحالم که جایگزین پیدا شد.

پ.ن: تازه داشتم فکر می کردم خب این دوره هم تموم ... و کمی استراحت کِعععع...شازده از دیروز تشخیص دادن دیگه دوست ندارن پوشکی باشن و این یعنی اینکه هنوز ازون یکی کار درنیومده باید بپرم تو کار بعدی.

عیب نداره. خدایا شکرت که تنمون همچین سالمه و می تونیم باز بدوییم الحمدلله.

پ.ن: حقیقت اینه که این روزا حال روحی خوبی ندارم اما هر قدر هم بخوام خودمو قانع کنم که الان نمی تونم انسان نرمال, زن نرمال یا حتی همسر نرمالی باشم چطور میشه مادر نرمالی نباشم وقتی یه فسقلی مدام تو دست و پام وول می خوره و این حرفها سرش نمی شه اصن یه وععععضی؟ خدایا شکرت...

/ 3 نظر / 26 بازدید

[بغل]

mahtabمامان عليرضا

سلام کاملا درست بود نتيجه گيريتون در مورد اداب غذاخوراندن به کودک کم غذا چه عالي که خودش.خودش رو از شير گرفته...من انقدر ناراحتم که عليرضا الان از شيري که 21ماه خورده و دوستش داشته به تلخي ياد ميکنه...حالا منتظرم زودتر بزرگ شه و داستان رو براش بگم...نکنه تا اخر عمر فکر کنه شير تلخ قالب کرده بودم بهش[نیشخند] و چه عالي تر که ميخواد کارتونو راحت کنه و از پوشک هم گرفته شه احتمالا رفته تو فکر دومي[چشمک] حال و روز خوب و لب خندون و دل شاد ارزو دارم برات دوست خوبم[قلب]