آن داستان معروف هانس کریستین آندرسن.

همان که پادشاهی بی لباس آمد وسط مردم و کسی جرات نکرد بگوید لباس تنش نیست حتی خودش! را حتما باید برای شهیار بخوانم. بین این همه داستان "می می نی" و "من بلدم حموم کنم" و کلی داستان دیگر باید یواشکی یک لیست ازین داستانها توی برنامه باشد که وقتی بچه ات دارد با سه چرخه یا پاندا یا تب تب!

(چیزی که به لب تاب می گوید) ور میرود برایش تند خوانی کنی بدون اینکه توقع توجه داشته باشی. فقط بخوانی اش و امیدوار باشی یک جایی خودش را نشان بدهد.

اصلا باید رفت و دید بعضی داستانها چرا ماندگارند؟ چرا هی چاپ می شوند و فیلم می شوند و کارتون؟ چون لابد یک چیزی دارد تویشان وول می خورد که فکر آدمهای همه زمانها را قلقلک می دهد.

خب کی میتواند الان بیاید و بگوید ما دیگر پادشاهی نداریم که حواسش نیست لخت آمده توی جمعیت؟ یا می داند اما می ترسد اگر اقرار کند همه مسخره اش کنند و نمی داند اینطور کار بدتر می شود؟

گاهی یادمان میرود که خودمان هم وقتهایی, با دبدبه کبکبه ای وارد مجلس میشویم, انگار نه انگار تن ذهن و روحمان لُخت است.

و یک وقتها هم جرات نمی کنیم بی لباسی یک فکر یا رسم را به روی خودمان و دیگران بیاوریم نکند فکر کنند حلال زاده نیستیم!

و بعدش خیلی کم دنبال لُختی های وجودمان می گردیم و دیگران هم چیزی به رویمان نمی آورند چون دنبال دردسر نیستند. یا شاید آنها هم داستان "پادشاه بی لباس" آندرسن را خوانده اند و می دانند به "رو آوردنش" فقط از یک بچه برمی آید.

این داستانها را برای بچه هایمان بخوانیم شاید یک جایی به درد خورد. به درد خودشان و دنیایی که دارند تویش نفس می کشند.

شاید یکهو! یاد بگیرند اگر کسی حرفی زد که به پر قبایشان برخورد یعنی که خیلی لُختند. بعدش اینطوری مثلا انتقاد پذیر بشوند. یا اگر جایی لازم شد حرف درستی را به خلایق بگویند خب بگویند!

کلیشه ای که شده یک حصار به دور حرفهای علی ع و بچه هایش گاهی هیچ جوری خراب نمی شود. اگر بتوانیم از راههای دیگر به مرامشان برسیم هم خوب است.

پ.ن: اگر در بچگی اهل کارتون دیدن نبودید داستان حتما توی اینترنت هست.

پ.ن: من و کمی کتابی نویسی همینطوری یهویی!

پ.ن: دارم سعی می کنم یک جور دیگری به ماه رجب نگاه کنم. نه که جورهای! دیگر بد باشد. یا دیگر لازم نباشد سراغ مفاتیح الجنان برویم. نع! آنها باشند یک جور جدیدتر هم باشد .برای رهایی از یک بن بست! شاید دارم به بهانه داستان خوانی برای شهیار خودم را پیدا می کنم. مثل جمعیت داستان آندرسن که خودش را توی فریاد بچه بالای درخت پیدا کرد. نمی دانم.

/ 1 نظر / 29 بازدید
mahtabمامان عليرضا

باشد که خودمان لختي روحمان را بپوشاتيم قبل از اينکه ديگران جراتش را نداشته باشند و کودکي بيدارمان کند التماس دعا