وقتی قرار شد دوباره آکواریوم رو که مدتها یه گوشه افتاده بود برای تحویل سال رو به راه کنیم, آقای همسر یه گیاه زنده کوچولو هم به دکوراسیون اضافه کرد تا گاهی یاد اقیانوس ها و دریاها رو تداعی کنه برامونفرشته.

اول گفتیم ماهی مخصوص آکواریوم بخریم. ازون گرون خوشگلا! اما من دلم ماهی قرمز می خواست. چند تایی خریدیم.

دید و بازدیدای عید اغلب اقوام که اومدند به نکته ای اشاره کردند که از دید من پنهون بود. متعجب بودند که چرا ماهی آکواریوم نخریدیم وقتی اینقدر بهش رسیدیم.

 و نتیجه گرفتند که چه ماهی قرمزهای خوشبختی که از شانس خوبشون تو آکواریومند نه تُنگ های تَنگ بی علف و سنگ و صدف! بعضی مهمونها به ماهی قرمز خودشون اشاره میکردند که توی تنگ آبه و حتی هفته ای یه بار هم آبشو عوض نمی کنن و از لا به لای حرفها میشد فهمید که از نظر عده ای شون ماهی قرمز مُردنی است و همینه که هست!

مساله کاملا براشون حل شده بود! ذات ماهی قرمز زندگی کوتاه بدون هوای کافیه!

آوردن ماهی قرمزها به خونه اتفاقی بود. عید بود و ما فکر می کردیم ماهی باید قرمز باشه. یعنی در جهت حفظ حقوقشون اونها را نخریده بودیم اما...

حس عجیبی بود. برام سوال شد که ما دیگه کجاها سقف حق موجودات زنده رو تعیین تکلیف می کنیم؟

مشخصا همنوع خودمون رو و مشخصا اطرافیان رو...چقدر دور و بری ها رو اینطوری قضاوت می کنیم؟

یاد یه دیالوگ تو یکی از فیلمهای سینمای  آمریکایی افتادم که یکی داشت به اون یکی در توجیه بَرده کردن سیاهپوستها می گفت: "پوستشون مثل پوست درخت چنار مقاومه و خوب میشه ازشون کار کشید. "

اولین بار این به ذهن کی رسیده بود؟ این توجیه ابلهانه که باعث شده بود انسانهایی بخاطر رنگ پوستشون زجرکُش بشن؟ و ذاتشون بشه زندگی  به اون سختی در گذشته و نگاه تحقیرآمیز شبیه چیزی که الان بعضی سفیدها!! دارن؟

اولین بار چه روزی بود؟ ساعت چند بود؟ که ما به این نتیجه رسیدیم که حق فلان آدم زندگی و رفاه بهتره و حق اون یکی یه چیز کمتر؟ اولین بار کِی یکی رو تو تُنگ کم آب ذهن خودمون حبس کردیم و بهش برچسب کم ارزش بودن زدیم ولو ناخودآگاه؟

و چطور اونقدر مطمان شدیم که یه قدم جلوتر رفتیم و به خودش و دیگران هم اینو باوروندیم؟ اولین بار کی بود که به یه بچه برچسب عصبی بودن, تخس بودن, خنگ بودن, پایین شهری بودن... زد و ما سکوت کردیم تا اون بچه بزرگ شه و باور کنه که تنگ کوچیک و هوای نصفه نیمه از سرشم زیاده؟ اولین بار چطور و چرا یه آدمو اینطوری کُشتیم بدون اینکه حتی متوجه بشیم؟

به امید روزهایی با افکار بهتر...

پ.ن:سال نو مبارک.قلب

/ 2 نظر / 27 بازدید
ویوا

دیگه داشتم نگرانت میشدم. کجایی بابا؟ سال نو مبارک[گل]

mahtabمامان عليرضا

به اميد روزهايي با ادمهايي با فکر ها و رفتار خوب تر...دنيايي بهتر...روزهاي ظهور