دارم کم کم به "مهد کودک" فکر میکنم. هم خودم هم شهیار هر دو لازم داریم ساعتی, دو ساعتی تو مهد  باشه.

 ببینیم کجا میشه یک خوبش رو پیدا کرد. خوب...

امروز در خبرها خوندم "لیلا عراقی" فارغ التحصیل دانشگاه شهید بهشتی در رشته معماری, طراح پل طبیعت تهران, برنده جایزه بین المللی معماری جهان در نیویورک شده. و البته انتخاب اول نظرسنجی مردم برای گزینش بهترین طرح در نیویورک.

وقتی دانشگاه بهشتی درس می خوندم مدتی به دلایلی, زیاد به دانشکده معماری می رفتم. با بچه هاشون آشنا شده بودم و گاهی در کلاسها شرکت می کردم.

دانشگاه بهشتی به هتل بهشتی معروف بود. هم بخاطر همایشها و جشنواره هایی که از جاهای مختلف توش برگزار میشد و هم به دلیل آزادی بیشتر دانشجوها نسبت به سایر دانشگاههای دولتی لابد!

اما فضای دانشکده معماری باز هم بیشتر فرق می کرد. اصلا از همون اول به بچه های مهندسی معماری اینطور القا می شد که مهم هستند و تافته جدا بافته. تو خوابگاه سال اول پنج تا دانشجوی معماری اتاق بغلی ما بودند و معمولا مدیریت خوابگاه طوری برنامه ریزی میکرد که اونا بیشترین آرامش رو داشته باشند تا بتونند تکالیف درسی رو که بهشون محول میشد انجام بدند و پروژه هاشونو خوشگل تحویل استاد.

سال دوم که همه رفتیم خوابگاه ولنجک اونها به ساختمان بچه های فوق لیسانس و دکترا منتقل شدند و معلوم شد که واقعا یه فرقی با ما دارند. اون ساختمان مجهزتر تمیز تر و زیباتر بود و حتی همه متقاضی های ارشد و دکترا شانس گرفتن اتاق نداشتند.

من باهاشون دورادور دوست بودم و بعدا هم با تعداد بیشتری تو دانشکده دوست شدم. کلاسها میز رو به تخته سیاه نداشت. همه دور هم کار میکردند و استاد کنارشون .یکبار تو کلاس طراحی با استاد اون درس حرف می زدیم. می گفت: "اینجا ما به بچه ها آزادی مطلق میدیم. چون فقط با دادن آزادیه که خلاقیت رشد می کنه و اینها می  تونند معمارهای موفقی بشند. یکبار یکی از دانشجوهام خیلی کلافه شده بود که طرحش درست درنمیومد بهش گفتم پاشو یه کاری بکن صندلی رو به سمت پنجره پرت کرد و شیشه رو شکوند." گفتم خب؟

گفت: " هیچی دیگه اعصابش راحت شد نشست رو کارش  ادامه داد. (تعجب منو که دید گفت) این کارها اینجا آزاده این لازمه خلاقیت و هنره."

الان البته بعد سالها دارم تعجب می کنم که استاد نشسته بود با من گپ میزد و کسر شان نمی دونست این کار رو.

می گفتن بعضی وقتها بچه ها شب تا صبح تو دانشکده می مونند و کار میکنند. خیلی چیزها آزاد بود. شاگرد اول دانشکده یه پسر جوون بود که می گفت عاشق مامانشه. اسمش یادم نیست اما اسم دوست دخترش سارا بود. بچه ها می گفتن هر وقت دلش نخواد کلاسی رو بره, میره به استاد می گه کلاست وقتمو تلف می کنه نمیام. بعد اون استاد بهش بیست میده. وقتی ناباورانه پرسیدم چرا گفت چون میدونن واقعا وقتم تلف میشه و جلوتر از اون کلاسم. کلا برنامه ای برای زندگی روتین, بدون هیجان و خلاقیت در معماری نداشت. و معتقد بود که اینا خونه نیست که ما توش زندگی می کنیم.

اما رئیس دانشکده آبدارچی بود! بعله ایشون بیست سال آبدارچی دانشکده بود و من گاهی پای خاطراتش می نشستم دانشجوها رو مثل بچه هاش دوست داشت و همه از استاد و رئیس دانشکده تا سال اولی هم دوستش داشتند هم ازش حساب می بردند. دانشگاه شهید بهشتی اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برای من داشت و تجربه ها... اما این اتحاد بین اجزای دانشکده معماری از انسان گرفته تا رنگ و تخته رسم تو ذهن من موند.

اتحادی که هر کی وارد اون دانشکده میشد بعنوان دانشجوی معماری باید قبولش می کرد که مهمترین قانونش این بود: تو مهمی!   تو حق گرفتن نمره پایین نداری چون توانمندی! تو می تونی متفاوت ترین سازه ها رو بسازی...

آقای ابدارچی می گفت همین الان هشتاد نفر از بهترین معمارهای ایالت کالیفرنیا بچه های اینجا هستند و به این موضوع افتخار می کرد. البته همین الان یعنی ده سال پیش. حالا نمی دونم اونجا هنوزم اونطوریه یا چیزی تغییر کرده یا..اما اون دانشکده چیزی به دانشجوهاش میداد که شاید بقیه دانشکده ها اینطور نبودند حس آزادی در انتزاع و خلاقیت و بی قیدی  مثبت ذهنی و اگه لازم بود رفتاری اما البته هیچکدوم اینا باعث هرج و مرج نمی شد...

و احساس ارزشمند بودن. حتی ناامیدترین ورودی ها هم وقتی پاشون به اون دانشکده میرسید ولو از دورترین شهرستانها متقاعد می شدند مهم هستند.

شاید دلم بخواد یه روزی شهیار دانشجوی اون دانشکده باشه تا از هر چیزی که بخواد اعتماد به نفسش رو زنجیر کنه محفوظ باشه. دانشجوی اونجا یا جایی شبیه اونجا.

اما فعلا باید دنبال مهد کودکی با این مشخصات بگردیم.

پ.ن معلومه که من با باد کردن بچه موافق نیستم و به اینکه بچه باید بدونه دیگران هم به اندازه اون مهمن معتقدم

اما این احساس ارزشمند بودنه که به آدمها از همون بچگی کمک میکنه دیگران رو هم ارزشمند بدونن. تا کسی اول خودش رو دوست نداشته باشه نمی تونه دیگران رو دوست داشته باشه. تقریبا هر آدمی رو که دیدم دنبال تحقیر یا تمسخر دیگرانه شنیدم بچگی خوبی نداشته.

ولی خب مرز بین عزت نفس و خودشیفتگی خیلی ظریفه متاسفانه و دقت زیادی می خواد.

فرداش نوشت!:نمی گم لیلا عراقی بخاطر چیزایی که بالا نوشتم برنده است. البته که نه. من نمی شناسمش. و شاید عوامل خانواده و چیزای دیگه هم موثر بوده. اما نخبه بودن همیشه ذاتی نیست.بخش مهمی اش اکتسابیه و با عزت نفس بدست میاد.

دانشکده هایی مثل این, به آدمهایی هم که تو خونه یا به هر حال قبلش فرصت نداشتند به عزیز بودن خودشون پی ببرند کمک می کنه راهو پیدا کنند. اما باز از همه جا مهمتر همون خونواده است.

 

/ 3 نظر / 30 بازدید
سین

سلام زمانی که من دانشجوی انجا بودم یعنی همین چند سال اخیر فکر کنم فضا تغییر کرده بود. یادمه یک بار یک دختری را دیدم که به شدت گریه میکرد چون داشتند خوابگاهشون رو خالی میکردند و این بنده خدا جایی نداشت تا پروژه هاش رو انجام بده. کلا یک مقداری ابهت تحصیلات عالی داشتن و تحصیل تو دانشگاه حتی رشته های خوب تو ایران شکسته.